» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

حمایت از ما

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی،غم، دانش،عشق و باقی احساسات.روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایق هایشان کردند.اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”



:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: قصه - عشق , عشق , قصه عشق , داستان عشق , قصه های زیبا , داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا ,
ن : پیمان کوره پز
ت : جمعه 23 مهر 1389


شهرام آن قدر درس خوانده بود تا دانشگاه سراسری قبول شود. خواهر و برادربزرگش قبلا دانشگاه آزاد قبول شده بودند و شهرام نمی‌خواست به پدر فشار بیاورد. خوب خوانده بود و از امتحان کنکورش راضی بود، گرچه با این رقابت شدید شهرام بعید می‌دانست، شهری به جز تهران قبول شود اما انگار بخت با او یار بود و تهران قبول شد.

باورش نمی‌شد هم خودش و هم خانواده‌اش شدیدا خوشحال شدند. با پدر آماده شده بود تا روانه تهران شوند، مادر شهرام به سبک «بی‌بی در قصه‌های مجید» برای او بار و بندیل چید. گویا فقط یادش رفته بود گل گاوزبان و داروی عقرب‌گزیدگی توی ساک شهرام بگذارد. شهرام، کمی ترس داشت که بتواند توی تهران؛ شهری به این بزرگی درس بخواند و زندگی کند.

از ترمینال هم ماشین دربست كرایه کرد تا به در دانشگاه برویم. سراغ بخش آموزش را گرفتند و شهرام ثبت‌نام کرد. برای این ترم 18 واحد به او دادند و برای خوابگاه او را به مسئول خوابگاه معرفی کردند.

آقای بهارلو مسئول خوابگاه‌ها آن قدر سرش شلوغ بود که پدر به شهرام گفت: انگار تا ظهر اینجاییم. پسری که ریش پروفسوری گذاشته بود و معلوم بود که سال اولی نیست تلاش می‌کرد تا راهی باز کند و خود را به آقای بهارلو برساند. پسر رو کرد به شهرام و گفت: چی می‌گی باید تا ظهر صبر کنیم؟! خوابگاه گیرت نمی‌یاد. زرنگ باش. سال اولته؟! آره؟!

و شهرام در حالی که تعجب کرده بود، سرش را تکان داد و بله را به آرامی گفت.

شهرام که خیلی از شلوغی و سروصدا معذب و تعجب کرده بود. به پسر گفت:

- مگه خوابگاه دختر و پسرها قاطیه؟

پسر، خنده‌اش گرفت. رو به شهرام کرد و گفت:

- داداش مثل این که تعطیلی از اساس، تازه از پاریس اومدی؟! بیا خودم کمکت می‌کنم بهت جا بدن.

شهرام خیلی از این حرف خوشش نیامده، اما سعی کرد به روی خودش نیاورد. همیشه فکر می‌کرد در دانشگاه و شهر غریب نمی‌تواند هیچ دوستی پیدا کند. حالا داشت سعی می‌کرد با پسر دوست شود.

- اسمت چیه؟ چی قبول شدی؟

- شهرام! ریاضی قبول شدم.


برای مشاهده بقیه داستان اینجا کلیک کنید

:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا , داستان , داستان عشق , عشق دانشجویی , داستان عشق دانشجویی , قصه , قصه عشق , قصه عشق دانشجویی ,
ن : پیمان کوره پز
ت : یکشنبه 1 آذر 1388
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic