» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

حمایت از ما

داستان توپ - داستان کوتاه,داستان جالب,داستان شنیدنی,داستانهای کوتاه,داستانهای جالب,داستان های کوتاه,داستان های جالب,داستان زیبا,داستانهای زیبا,داستان های جدید,داستانهای باحال,داستان جدید,داستان واقعی,داستان های باحال,داستان فارسی,وبلاگ داستان,داستان ها,داستان داغ,سایت داستان,داستان های داغ,داستان با حال,داستانهای فارسی,داستانهای واقعی,داستانهای جدید,داستانهای ایرانی,داستانهای داغ,داستانهای با حال,داستان های زیبا

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلكه در دل حس میشوند.لطفا به این ماجرا كه دوستم برایم روایت كرد توجه كنید.

اومیگفت كه پس از سالها زندگی مشترك، همسرم از من خواست كه با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد، ولی مطمئن است كه این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.

زن دیگری كه همسرم از من میخواست كه با او بیرون بروم مادرم بود كه 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود كه یك تماس تلفنی شبانه و یا یك دعوت غیر منتظره را نشانه یك خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود كه اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از كمی تامل گفت كه او نیز از این ایده لذت خواهدبرد.

آن جمعه پس از كار وقتی برای بردنش میرفتم كمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم كه او هم كمی عصبی بود كتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع كرده بود و لباسی را پوشیده بود كه در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم كه هر چند لوكس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینكه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاكی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میكند، به من گفت یادش می آید كه وقتی من كوچك بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود كه منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسده كه تو استراحت كنی و بگذاری كه من این لطف را در حق تو بكنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلكه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم كه سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت كه باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینكه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید كه آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه كه میتوانستم تصور كنم.

چند روز بعد مادر م در اثر یك حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد كه بتوانم كاری كنم.كمی بعد پاكتی حاوی كپی رسیدی از رستورانی كه با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم كه آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت كرده ام یكی برای تو و یكی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید كه آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود كه دریافتم چقدر اهمیت دارد كه بموقع به عزیزانمان بگوئیم كه دوستشان داریم و زمانی كه شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی كه شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه كسانی كه والدینی مسن دارند بفرستید. به یك كودك، بالغ و یا هركس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست




:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا , شبی كه همسرم از من خواست با یه خانوم دیگه برم بیرون ,
ن : پیمان کوره پز
ت : پنجشنبه 28 آبان 1388
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی

 لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با یك هم اتاقی دختر

 بنام Vikki ‎ زندگی میكند. كاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و

 از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث كنجكاوی

بیشتر او می شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من

 میدانم كه شما چه فكری می كنید ، اما من به شما اطمینان می

 دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ .

برای مشاهده ادامه مطلب اینجا کلیک کنید

:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا , تیزهوشی یک مادر زرنگ , داستان , قصه , قصه های جالب , قصه ی مادر , مادر زرنگ , تیزهوشی ,
ن : پیمان کوره پز
ت : دوشنبه 18 آبان 1388
حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام كارهای تروریستی كرد.
این كار بسیار محرمانه و در عین حال مشكل بود؛ به طوریكه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنكه تصمیم به شركت كردن در دوره ها بگیرند، چك شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یك زن ازمیان تمام شركت كنندگان مناسب این كار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یك نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید.
در روز مقرر، مامور Cia یكی از شركت كنندگان را به دری بزرگ نزدیك كرد و در حالیكه اسلحه ای را به او می داد گفت :
"- ما باید بدانیم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می كنی، وارد این اتاق شو و همسرت را كه بر روی صندلی نشسته است بكش!"
مرد نگاهی وحشت زده به او كرد و گفت :" – حتما شوخی می كنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیك كنم."
مامور Cia نگاهی كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای این كار نیستید."
بنابراین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیكه اسحه ای را به او می دادند گفتند:"- ما باید بدانیم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می كنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بكش "
مرد دوم كمی بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:" – من سعی كردم به او شلیك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شلیك كنم. حدس می زنم كه من فرد مناسبی برای این كار نباشم،"
كارمند Cia پاسخ داد:"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا تنها خانم شركت كننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما باید مطمئن باشیم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می كنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . این اسلحه را بگیر و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیك 12 گلوله را یكی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناكی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، كوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ایستاده بود دیدند. او در حالیكه عرق را از پیشانی اش پاك می كرد گفت:

"- شما باید می گفتید كه گلوله ها مشقی است. من مجبور شدم مرتیكه را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد "


:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا , حرف شنویی ,
ن : پیمان کوره پز
ت : پنجشنبه 14 آبان 1388
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: "شما
هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست، واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره، زن از در بیرون رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست میشه
"


:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا , داستانی کوتاه و تاثیرگذار : نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه , نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه ,
ن : پیمان کوره پز
ت : دوشنبه 11 آبان 1388
سارا هشت ساله بود که از روی صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها روی تخت ریخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار بود. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی دارو ساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حووصله اش سر رفت و سکه ها روی پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد و گفت: چه می خواهی؟ دخترک جواب داد: برادر خیلی مریض است می خواهم معجزه بخرم. قیمتش چقدر است؟
دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم؟!!
دخترک توضیح داد برارد کوچکش چیزی در سرش رفته و بابا می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم. قیمتش چقدر است؟
دارو ساز گفت: متاسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را بخدا برادرم خیلی مریض است و بابام هم پول ندارد و این همه پول من است، من از کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب؟ فکر کنم این پول برای خریدن معجزه کافی باشد. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت می خواهم برادر و والدینت را ببینم. فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد فوق تخصص مغز و اعصاب بود. فردای آنروز عمل جراحیروی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. بعد از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم. نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار کافی است. بقیه آن را قبلا خدا به من داده!
آری پروردگار یکتا به همه انسانها معجزه داده تا با قلبی پاکو دستهایی سخاوتمند آن را نثار یکدیگر کنند و نشان دهند که آفریده بزرگی چون اویند.
پدر به دستهایش نگاه کرد. شاید معجزه کس دیگری در
دستهای او باشد. تو هم به دستهایت و دلت نگاه کن شاید خداوند معجزه دوستی را در قلب و دست تو نیز قرار داده....
پس اگه اینجوری فکر میکنی، اینو به هر کسی که فکر میکنی به معجزه احتیاج داره بفرست




:: مرتبط با: داستان های جالب ,
:: برچسب‌ها: داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا ,
ن : پیمان کوره پز
ت : جمعه 8 آبان 1388



جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic