» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

حمایت از ما

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 

و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟



:: مرتبط با: مطالب طنز ,
:: برچسب‌ها: ماجرای غریق نجات , داستان طنز , ماجرای طنز , داستان کوتاه , داستان ,
ن : پیمان کوره پز
ت : پنجشنبه 31 فروردین 1391

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر

می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”

دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

پس به طبقه ی بالایی رفتند…

در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”

طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.

دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”

آن دو واقعا به وجد آمده بودند…

دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

پس به طبقه ی پنجم رفتند…

آنجا نوشته بود:

“این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”




:: مرتبط با: داستان های جالب , مطالب طنز ,
:: برچسب‌ها: داستان خرید شوهر , قصه خرید شوهر , داستان کوتاه , داستان جالب , داستان شنیدنی , داستانهای کوتاه , داستانهای جالب , داستان های کوتاه , داستان های جالب , داستان زیبا , داستانهای زیبا , داستان های جدید , داستانهای باحال , داستان جدید , داستان واقعی , داستان های باحال , داستان فارسی , وبلاگ داستان , داستان ها , داستان داغ , سایت داستان , داستان های داغ , داستان با حال , داستانهای فارسی , داستانهای واقعی , داستانهای جدید , داستانهای ایرانی , داستانهای داغ , داستانهای با حال , داستان های زیبا , قصه , مطالب طنز ,
ن : پیمان کوره پز
ت : پنجشنبه 29 مهر 1389

فقط لطفا (کیف و چمدان)خود را در دسترس نگه دارید !
دائما به شوهرتان بگویید :
ولی خودمونیم ها ، تو بیریخت ترین خواستگارم بودی !
غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید .و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید :
اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !
هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید :
اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!
هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ، به طرز فجیعی از ته حلق بگویید :
هوووووووووووووووووق !
هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !
هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ، به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !
دائماً در حضور شوهرتان ،از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !
برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید
که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !
اگه شوهرتان با کلی قرض و قوله و وام گرفتن ، برای کادوی تولدتان یک عدد پژو 206 آلبالویی خرید ،
با دلخوری بگویید :
اگه با خواستگار قبلیم ازدواج می کردم حتما برام یه ماکسیما می خرید !
هر وقت دیدید که شوهرتان با خیال راحت خوابیده است ، برای ضد حال زدن به او بگویید :
عزیزم میدونی اگه الان مهریم رو مطالبه کنم باید بری گوشه زندان بخوابی ؟!
هر 5 دقیقه یکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنید و بگویید :
عزیزم فقط می خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نیست و حواست جمع کارته !
هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگویید :
عزیزم ، انگار همین چند سال پیش بود که در یک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
از همسرتان معنای عشق را بپرسید و بعد از اینکه 2 ساعت عشق را تفسیر کرد و برایتان داستان های عشقی تعریف کرد ، به او بگویید :
ابله !عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
هر وقت ، شوهرتان رازی را برایتان گفت و از شما خواست که پیش خودتان بماند و به کسی نگویید ،
سعی کنید ، کسی از دوستان ، فامیل و همسایه ها نماند که این راز به گوشش نرسد !
و هر وقت به دلیل عمل به توصیه های بالا شوهرتان تصمیم به طلاق دادن شما گرفت ،
با توجه به قحطی شوهر در جامعه ،با چشمانی پر از اشک به او بگویید :
منو ببخش عزیزم.
و بعد از اینکه کاملا خر شد ،
عمل به توصیه های بالا را از نو تکرار نمایید




:: مرتبط با: مطالب طنز ,
:: برچسب‌ها: بیایید کمی سر بسر اقایون بذاریم , طنز , طنز آقایون , طنز آقایان , خنده , بخندید , مطالب خنده دار , مطالب طنز , طنز مردها ,
ن : پیمان کوره پز
ت : پنجشنبه 22 مهر 1389
خانمها ، بانوان، سركاران علیّه:
وقتی در صف شیر  هستید مردم جایشان را به شما نمی دهند؟ وقتی كرایه تاكسی را می دهید راننده نمی گوید قابلی نداره؟ وقتی لبخند می زنید بچه های كوچیك از ترس قیافه شما گریه می كنند ؟ وقتی راه میروید بهتر است كه راه نروید؟ آیا وقتی به زیبایی فكر می كنید همان زمانی است كه به خودتان فكر نمی كنید؟ اگر می خواهید وقتی قدم بر می زنید مردان كف بر شوند، اگر می خواهید وقتی پلك میزنید مردان در خاك و خون غوطه ور شوند، اگر می خواهید وقتی با آنها صحبت می كنید خود را تكه تكه كنند، اگر می خواهید وقتی به آنها لبخند می زنید از كت خود یه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند به موارد ریز توجه كنید:
در باب ادای جملات:
-در ادای جملات و واژه ها دقت خاصی مبذول فرمایید. به طور مثال اول هر جمله از واژه ( آخی ) استفاده كنید. -حتی المقدور واژه های پایانی جمله را كمی بیشتر از حد معمول بكشید به طور مثال:
(فردا می بینم......................ت)
عشوه فراموش نشه ها:
-سعی كنید ریتم پلك زدنتان را با میزان هجاهای جمله تان هماهنگ كنید مثلا در جمله
''من به فلان چیز علاقه دارم'' برای ''من'' یك پلك و برای ''به فلان چیز علاقه دارم'' 9عدد پلك بزنید.
(لطفا امتحان كردن رو بذارین واسه بعد بذارین ادامه درسو بدم )
در باب خوردن غذا:
-در حین خوردن بایستی بسیار جلب توجه كنید برای این كار جسم خوردنی را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پیش از فرو بردن كامل در دهان جسم را با لبها بازی دهید(میدونم نمیتونی جلوی شیكمتو بگیری و میخوای همشو یه جا بذاری دهنت حالا این دفعه رو كم كم بخور)
-غذا را به نحوی بجوید كه لبها به طور یكی در میان غنچه گردد.
در باب راه رفتن:
-سعی كنید تق تق پاشنه كفشتان به گونه ای تنظیم گردد كه یك ملودی عاشقانه را برای مخاطب تداعی كند. -هیچگاه فاصله ما بین قدمهایتان از دو سانتیمتر تجاوز نكند هر چند عجله داشته باشید.
در باب لبخند زدن:
-آداب لبخند زدن بستگی به مستقیمی به وضعیت دندانهایتان دارد اگر دندانهایتان كج و معوج، لك لك، فاصله دار و دارای سایر نا هنجاریها دارید........ تبسمی كفایت می كند .
-اگر دندان كناری خود را طلا كرده اید از همان طرف بخندید.
-اگر اصولاً دندانی در كار نیست به گونه ای چشمان را خمار كنید كه كار لبخند را میكند
در باب ورود به كلاس:
-هنگامی وارد كلاس شوید كه حداقل یك ربع ساعت از شروع آن گذشته و همه دانشجویان سر كلاس حاضر باشند. به قول خودتون هر جا دیر بری كلاس داره .
-موقع نشستن دورترین و سخت ترین صندلی را برای نشستن انتخاب کنید تا حسابی رسیدن به صندلی مورد نظر طول بكشد سپس ده دقیقه وقت به جمع و جور كردن مانتو اختصاص بدید .
-بهتر است هنگام ورود به كلاس كاور گیتاری ولو خالی روی دوشتان حمل شود .
بدون شك تمرین مستمر نقش مهمی را در موفقیت شما بازی می كند .اگر پس از شش ماه متدهای فوق پاسخگو نبود بهتر است مخاطبین خود را تغییر دهید



:: مرتبط با: مطالب طنز ,
:: برچسب‌ها: راهنمای تو دل برو شدن برای بانوان , طنز , خنده , مطالب طنز , مطالب تفریحی , طنز خانم ها , طنز دختر ها , بخندید ,
ن : پیمان کوره پز
ت : چهارشنبه 21 مهر 1389
من سرم توی کار خودم بود ... 

001.jpg
بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...
002.jpg
اون این شکلی بود !
003.jpg

004.jpg
ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..
005.jpg

من یه کادو مثل این بهش دادم
006.jpg

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!
007.jpg
ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..
008.jpg

009.jpg

و این وضع من توی اداره بود ..
010.jpg 

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..
011.jpg
و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..

012.jpg
اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..
013.jpg
و من اینجوری بودم  ...

014.jpg

بعدش اینجوری شدم ...

016.jpg

017.jpg

احساس من اینجوری بود ..
018.jpg
بعد اینجوری شدم ...
019.jpg
بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...
020.jpg
پدر عاشقی بسوزه !

021.jpg




:: مرتبط با: مطالب طنز ,
:: برچسب‌ها: طنز , مطلب طنز , داستان طنز , عکس بچه , عاشقی , داستان عاشقی , داستان خنده دار , خنده دار , مطلب خنده دار , بامزه , داستان بامزه , داستان جالب , قصه ی عاشقی , قصه طنز , قصه خنده دار ,
ن : پیمان کوره پز
ت : سه شنبه 16 شهریور 1389



جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.