تبلیغات
خنده:تصاویر خنده دار،دیدنی،عكس های جالب - ماجرای طلاق - بسیار جالب و آموزنده

ماجرای طلاق - بسیار جالب و آموزنده

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391  11:52 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های جالب ،

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، حتما این را بخوانید

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردم و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم.
فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها در دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.


جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورند اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خودتان انجام دهید.


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: ماجرای طلاق ، داستان آموزنده ، داستان جالب ، نکته های جالب زندگی ، رمان کوتاه ، داستان کوتاه ، قصه آموزنده ،
سه شنبه 4 تیر 1392 08:34 ق.ظ
داستان خیلی خوب و آموزنده ای بود ،اگر ما انسانها درزمان حیات قدرهمدیگر را بدانیم چه خوب است. زن و شوهری را می شناسم که مرد با داشتن سه فرزند برای امرار معاش هیچ گونه تلاشی نمیکند و زن بیچاره به خاطر بچه ها هر کارکه از دستش بر بیاید برای سیر کردن شکم بچه ها می کند مرد روز به روز جوان تر و زن بیچاره شکسته تر می شود . زن بیچاره با ناراختی معده بخاطر سوءتغذیه ،ناراحتی قلبی بخاطر استرس های وارده در زندگی ، کمر درد های شدید بخاطر سر پا بودن زیاد در تلاش است تا روزی حلال به بچه هایش بدهد در عوض نمی دانم شوهر بی غیرتش زمانی که زن بی چاره برای میوه چینی در گرمای تا بستان می رود واین بی غیرت در حال استراحت می باشد چگونه دست به سفره ای می برد که زن فقط بخاطر عشق به بچه هایش آن همه سختی را متحمل می شود.
بهــــــار
سه شنبه 21 خرداد 1392 04:33 ب.ظ
من که گریم گرفت.کاش قدر همو بدونیم.
ارمان
پنجشنبه 7 دی 1391 01:43 ب.ظ
سلام نمی دانم این داستان بود یا حقیقت ولی بخدا قسم برای من تکان دهنده بود بخدا تا چند دقیقه گریه کردم اخه هرچند من با همسرم کمی مشکل دارم ودر حال حاضر عاشق دختری شده ام ولی حالا میفهم او برایم جواهر است اگه یه روز مرگ او را از من بگیرد من بدون اون هیچم من سه فرزند دارم ولی برخی کارهای همسرم باعث دلسردی من شده است با وجود این اون برام عزیزه وقتی حتی برای یه نیم روز توی خونه نباشه بخدا جای خالیش برام حس میشه اقایان تورو خدا خانوما تو رو قران قدر هم رو بدونید اگه این یه داستان هم باشه ولی به حقیقت نزدیکه گول ظواهر جنس مخالف رو نخورید گول وعده وعید های دیگران رو نخورید فقط قدر هم رو بدونید تا دیر نشه اغلب مواقع خیلی زود دیر میشه همین الان برید صورت هم دیگه رو ببوسید به خدا پشیمون نمیشید
reyhane
جمعه 10 آذر 1391 11:22 ق.ظ
خیلی خیلی خیلی قشنگ بود,دستتوندرد نکنه
rr
چهارشنبه 1 آذر 1391 03:02 ب.ظ
عال
سارا
شنبه 20 آبان 1391 08:20 ب.ظ
خوشگل بود متن شما شماهم وبلاگ ماسربزنیدsaraminae
نرگس
چهارشنبه 12 مهر 1391 11:49 ق.ظ
خیلی متن جالبی بود واقعاً آقایون بیشتر باید به فکر همسر خود باشن هیچ وقت عشقشون را با معشوقه های که باهاشون برخورد میکنن عوض نکنن هیچ عشقی عشق اولی نیست خیلی تو روحیه من تاثیر داشت که برم به همسرم اینو تعریف کنم متشکرم دوباره از این مطالبا بفرستین .
حورا
دوشنبه 2 مرداد 1391 01:31 ب.ظ
پایان خیلی غم انگیزی داشت. حالا نمی دونم حقیقت داره یا نه!!!!!!!!!!!! امیدوارم نداشته باشه.خیلی ممونم آموزنه بود.یه درس عبرت برای همه
V-F
یکشنبه 1 مرداد 1391 10:50 ق.ظ
خیلی عالی بود.
پگاه
شنبه 24 تیر 1391 09:40 ب.ظ
چه غم انگیز
مهتا
چهارشنبه 7 تیر 1391 08:01 ب.ظ
عزیزم وب قشنگی داری اگه خواستی به منم سر بزن
یه عاشق
یکشنبه 28 خرداد 1391 01:04 ق.ظ
عجب زن خوبیمن جا این زن بودم اول
به شوهرم میگفتم بعد محکم میزدم تو گوشش
مریم
چهارشنبه 3 خرداد 1391 02:51 ب.ظ
بسیا آموزنده و تکان دهنده بود. ممنون از مطالب بسیار خوبتون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر