تبلیغات
خنده:تصاویر خنده دار،دیدنی،عكس های جالب - داستان زیبا - عمو سبزی فروش

داستان زیبا - عمو سبزی فروش

شنبه 24 مهر 1389  06:42 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های جالب ،

داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چاره ای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم...
یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است... کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند...
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد به صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه ها، عمو سبزی فروش را همه بلدید...؟
گفتند: آری!
گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه.
بچه ها گفتند: آخر عمو سبزی فروش که سرود نمیشود.
گفتم: بچه ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی فروش ...بله. سبزی کم فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ ... بله»
فریاد شادی از بچه ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می خواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزی فروش! . . . بله
سبزی کم فروش! . . . بله
سبزی خوب داری؟ . . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزی فروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . بله
شبهات تاریکه؟ . . . بله
عمو سبزی فروش! . . . بله
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک شکل و یک رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند... از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خیر گذشت...!»


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: عمو سبزی فروش ، داستان کوتاه ، داستان جالب ، داستان شنیدنی ، داستانهای کوتاه ، داستانهای جالب ، داستان های کوتاه ، داستان های جالب ، داستان زیبا ، داستانهای زیبا ، داستان های جدید ، داستانهای باحال ، داستان جدید ، داستان واقعی ، داستان های باحال ، داستان فارسی ، وبلاگ داستان ، داستان ها ، داستان داغ ، سایت داستان ، داستان های داغ ، داستان با حال ، داستانهای فارسی ، داستانهای واقعی ، داستانهای جدید ، داستانهای ایرانی ، داستانهای داغ ، داستانهای با حال ، داستان های زیبا ، قصه ، داستان ،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر