تبلیغات
خنده:تصاویر خنده دار،دیدنی،عكس های جالب - داستان پند آموز - حضرت موسی و کشاورز

داستان پند آموز - حضرت موسی و کشاورز

شنبه 13 شهریور 1389  12:45 ب.ظ

نوع مطلب :داستان های جالب ،

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم. خطاب آمد: به صحرا برو. آنجا مردی کشاورزی می کند. او از خوبان درگاه ماست. حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید. حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسش کرد. جبرئیل عرض کرد: در همین لحظه خداوند او را امتحان میکند، عکس العمل او را مشاهده کن. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد. نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیش از بینایی دوست می دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟ مرد گفت: خیر. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست می دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:شنبه 13 شهریور 1389 | نظرات() 

برچسب ها: داستان پند آموز - حضرت موسی و کشاورز ، حضرت موسی و کشاورز ، داستان حضرت موسی و کشاورز ، داستان ، حکایت جالب ، انواع حکایت ، قصه ی جالب ، قصه ، داستان کوتاه ، داستان جالب ، داستان شنیدنی ، داستانهای کوتاه ، داستانهای جالب ، داستان های کوتاه ، داستان های جالب ، داستان زیبا ، داستانهای زیبا ، داستان های جدید ، داستانهای باحال ، داستان جدید ، داستان واقعی ، داستان های باحال ، داستان فارسی ، وبلاگ داستان ، داستان ها ، داستان داغ ، سایت داستان ، داستان های داغ ، داستان با حال ، داستانهای فارسی ، داستانهای واقعی ، داستانهای جدید ، داستانهای ایرانی ، داستانهای داغ ، داستانهای با حال ، داستان های زیبا ،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر